تبليغاتX
به نام خالق عشق JavaScript Codes

ir15

عشق يعني لايق مريم شدن،عشق يعني با خدا همدم شدن،عشق يعني جام لب ريز از شراب،عشق يعني تشنگي يعني سراب

معرفت در دل است، شهادت بر زبان است، و خدمت بر اندام است.

از دل شناخت و شفقت بر خلق،

و از زبان، ذکر و خوش زبانی به خلق،

و از اندام، پرستش و یاری دادن به خلق.

 

اگر از دوزخ رستن خواهی، خدمت کن

و اگر بهشت خواهی، طاعت کن

و اگر شفاعت خواهی، نیت کن

و اگر مولا خواهی، روی بدو آر که بیابی هم اندر ساعت.

 

علامت عارف سه چیز است:

دل مشغولی به فکرت، تن مشغولی به خدمت، دل مشغولی به قربت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:30  توسط مریم | 

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد هم ديگه رو مي شناسن.

شهر هرت جايي است که همه بَدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه.
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند .

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند .
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند .
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
شهر هرت جايي است 
که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
.
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
.
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد .

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند .
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف .
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن .
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند.
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي
 
سازن.
شهر هرت جايي است 
که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري .
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام.

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه .
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه .
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي .
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار .
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي .
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي
 دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ...
شهر هرت جايي است که اگه عشقتو با تمام وجودت فرياد بزني كسي پيدا نميشه كه صداي تو رو بشنوه.

شهر هرت جايي كه تنها راه رسيدن به آرزوهات و كسي كه دوسش داري اينكه فقط و فقط اونو تو رويا داشته باشه.

شهر هرت همون جائيه كه عشق تو دل آدماش  مرده...

جايي كه دلا از سنگ  شده و تو هم براي اينكه سركوفت نخوري بايد از سنگ بشي...
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست ..

نوشته شده توسط Mp

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 4:50  توسط مریم | 

شب، خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت در آسمان که ناگهان ستاره ای چشمک زد . آفتابگردان سرش را پایین انداخت .آری...... گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند.......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:40  توسط مریم | 

تو اگر ميدانستی

که چه درد دارد و چه زخمی دارد

        .:خنجرازدست عزيزان خوردن:.

                                                     هرگز از من نمی پرسيدی

                                                                که چرا تنهايی....!!؟


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 6:8  توسط مریم | 

وقتی کسی نیست که به دادت برسه پس داد نزن ، سکوت کن .

شاید از سکوتت همه بفهمن که چقدر دردو رنج توی وجودت انباشته شده ...

 

فریاد دردت رو دوا نمی کنه

اما سکوت شاید نتونه دردت رو از بین ببره اما می تونه خیلی راحت تو رو از این دنیای مسخره نجات بده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:27  توسط مریم | 

در بند تا ابد ، بيمناک ، خرد و تهی
در بند بسته به تخته‌ی مرمر وجود
افلاک بی‌ تفاوت می‌چرخند
و می‌گويند با « آواز » خاص مردگان
و ما چون بوزينه‌گان اهورايی بی‌تفاوت
به خوبی مار در آستين می‌پروريم
خوراک می‌دهيم ابلهانه ، از شير عشقمان
تا باد به تن اندازد و برخيزد، در قامت توانمند پاينده
با ريشخند به ما بنگرد از بلندای ستيغ خويش......

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:36  توسط مریم | 
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:14  توسط مریم | 

 

يک نفر

يک جايی

تمام روياهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايی کردی

اين حقيقت رو به خاطرداشته باش

يک نفر

يک جايی

در حال فکر کردن به توست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:30  توسط مریم | 
شاخه اي گل دردست ... منتظربر سر راه ... من به ميهماني چشمان پرازعاطفه اي امده ام... عشق معناي كدامين حرف است ؟وبه همراه گل سرخ چه معنايي دارد؟ واژه هايي كه كلام من وتوست دركتابي ست كه هرواژه ي ان شعرنخوانده احساس من است ،من زگرمي نگاهت خواندم كه گل سرخ چه معنايي داردوكلامت كه پرازنغمه وموسيقي بودمثل جاري شدن گرمي عشق دررگ يخ زده لحظه دلتنگي هاست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 5:9  توسط مریم | 

اي كاش كسي عاشق كسي نمي شد .. اما .. وقتي عاشق شد ديگه هيچ وقت تنهايي رو به آغوش گرم يار عزيزش بر نمي گردوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 3:55  توسط مریم | 
به شعر هایت بگو...سکوت من مظلومیت ترا تفسیر خواهدکرد...می ترسم آهی بکشم...نکند شیشه های شکسته تردید دلت...جامی کشنده شود...بی بهانه دوست بدارید...زیرا دوست داشتن دلیل نمی خواهد...اگر کسی از شما دلیل دوست داشتن را پرسید...جوابی ندهید..بهانه نیاورید.... شاید فردا آن بهانه از بین برود ولی شما همچنان آن را دوست بدارید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:30  توسط مریم | 
عشق از سه کلمه آفریده شده!!

ع: عریان شدن افکار

ش: شلاق غم را خوردن

ق: قایق زندگی را غرق کردن

و در یک کلمه یعنی   دروغ !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 19:24  توسط مریم | 

و اگر سکوت کند هميشه در خودش خواهد مرد و رسالت ما اين نيست.

رسالت ما اين است که عشق را آواز کنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:55  توسط مریم | 
 

نمي گويم شهر را به دنبالت نگشتم
اما اول گورستان
كه مشت نمونه خروار است
(گورستان شهر بي كوچه است و
شهر گورستان بي چاله)
نميگويم بهشت را به دنبالت نگشتم
اما اول دوزخ
كه پيري گفت:"دست از نسيه بدار و نقد گير"
يادش بخير
براي بهشت فقط دو بال كم داشتي
براي بهشت فقط تو را كم داشتم.
بدرود
ولي بالهاي آهنين را از ياد مبر
كه اين بالها در آتش خواهد سوخت.
من نيز عقل را از ياد نخواهم برد
كه با تو در بهشت خواهم سوخت. 

                                           اینم واسه خاطر دوست خوبم  سوته دلی از گدوک

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:8  توسط مریم | 

با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم

تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم

کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم

تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم

گل کرده ی باغیم و به چیدن نرسیدیم

زین هیزم تر هیچ ندیدیم به جز دود

شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم

بادیم که آواره دویدیم به هر سوی

اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم

یک عمر دویدیدم و لب چشمه رسیدیم

خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:43  توسط مریم | 

ای کسانی که مسئول مرگ من هستید

دوست دارم وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید

تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند

دست خالی از این دنیا رفتم

مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند

هرچه سیاه بختی بود من کشیدم

قالب یخی برسرمزارم بگذارید

تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم یخ سرمزارم آب شود

زیرا می دانم او از مرگ من نیز با خبر نخواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 0:37  توسط مریم | 

هر آنچه است از اوست

آن چه که نیست از اوست

نقش من چیست؟

گوهری در دریا.....

شاید هم ریگی در بیابان

پس تو چه می شوی؟

باران.................

غرور.................

اشک..................

شاید هم عشق!..!..!..!

می شود من هم قطره از اشک چشمان تو باشم؟.........................

می شود من هم سنگ قبری از گورستان سینه ی تو باشم؟..................

می شود من هم ذره ای از باران احساسات  تو باشم؟.................

آه ای منادی رحمت تبسسمی بر سنگ سینه ام کن

شاید این بار درخواستم بر دیواره ی احساسش ترکی بیندازد...........................

شاید این بار اشک های یخ بسته بر روی گونه ام شبنم گلبرگ انگشتانش شود..........................

شاید این بار جسد بی جانم مرحم روح بی احساسش شود........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:32  توسط مریم | 

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک  پاييزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم ميگويد :

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:9  توسط مریم | 

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت

در این کوه رودی است به نام صفا

در این رود آبراهی میرود به نام وفا

سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست

و

دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود


بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
 

مريخ را شناخته است اما هنوز!


كوچه هاي دلش را نمي شناسد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:40  توسط مریم | 
ـ عاشقی جرم قشنگی است.

ـ عشق چنان است که هر چقدر ارزانی داری بیشتر می شود.

ـ دلی که در ان عشق نجوشد دل نیست.

ـ عسق کلید ماهری است که دروازه های شادمانی را باز می کند.

ـ عاشق ماندن٬ هزار بار سخت تر از عاشق شدن است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:24  توسط مریم | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:20  توسط مریم | 

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد محنت در درون

عشق یعنی سوز نی اه و  شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:15  توسط مریم | 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

 تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .ا

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری سرودم .

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم اشک می شد و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور .

 هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم .

بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:0  توسط مریم | 
اکنون که با غرور

شرمساري شکست را فرياد مي کنم

صداي شکستن من است

که روايتي است از لذت و شرم و ياد اور

طعم درد

در دورترين نقطه روز  که به سنگ و صبر مي پيوندم

دستهاي خاک الوده ام در جستجوي اسايش است

و ايه هاي کتاب پوچي را

(که قلعه  جاودانه ترين سرودهاست ) مي خوانم

شايد در کسوت صادقانه  ترين  دروغ ها

جاودانگي  صداقت کاذب را بيابم

در نهايت شرم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:57  توسط مریم | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:15  توسط مریم | 
اگر معجزه ای رخ بدهد و زمان به عقب بر گردد به دنیا قول خوام داد
چشم هايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم :
مي داني چرا ؟
مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر
گرفتارت شوم !!
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نيست
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:52  توسط مریم | 
غرورم محكوم شد به خردشدن..... احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن..... دلم محكوم شد به تير خوردن..... چشمانم محكوم شدند به باريدن.... خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...... و اما.... عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم.... در ميان جاي جاي قلبم.... و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام..... آدم بعضي وقتها براي دل ديگران بايد از دل خودش بگذره... مثل من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:21  توسط مریم | 
۱-باخانواده وبخصوص خواهراشون همش در حال جنگن

۲-بی احساس وبی عاطفه ومغرورهستن

۳پست وهزارچهره هستن

۴-توخیابون راه میرنو به ناموس مردم کاردارن

۵-اکثرابیسوادوبیکارو ولگرد هستن

۶-به دوست دخترشون خیانت مکنن

۷-دست به هرکارشیطانی میزنن تابه خواستشون برسن

۸-توی چتروم به عنوان دخترباپسرهاچت مکنن

۹همیشه دستشون توجیب باباشون ولی ادعاشون........

۱۰-ودراخربابا حیوون هم اینکارهارونمیکنه پس حیف حیوون که بگم از حیوون پست ترید

                                         البته به همه برنخوره بایه عده بودم                                                                                                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:17  توسط مریم | 
بچه ها می خوام وبلاگو از فردا آپ کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:57  توسط مریم | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 7:35  توسط مریم |